به خاطر تو ساق پایش را شکسته ام و به زور آوردمش...

پس از آن غروب رفتن، اولین طلوع من باش.
به خاطر تو ساق پایش را شکسته ام و به زور آوردمش...

اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت هر چیز ، باید قدری از آن دور شد...
از ترسم خوابم را برایت تعریف نکردم...
ترسیدم مرا به نانوایی شهر بدهی تا از من نانی بسازد و تو آن را ببلعی...

هر روز تو را می بوسم ، می بویم و عاشقانه چشمهایت را نگاه می کنم... دنیایی ساخته ام
خانه ای بر بلندای محبت، رشته های مهر پیچکهایش...
و گلدانهای پر از گل سرخ برای تو...
غریبی و اسیری و غم یار...
غریبی و اسیری چاره دیدم...
غم یار و غم یار و غم یار...نفسی
زیرا که این دروغ گفتن از لبان تو ناز تو را بیشتر می کند...
دروغ بگو که هیچ گاه در آغوش من ، عاشق نبوده ای...
زیرا که این دروغ گفتن ،آغوش من را گرم تر از آتش شعله ور می کند...
دروغ بگو...نفسی
خداوند آنها را فراموش نمی کند...
اما تو از خاطرت می رود ،هر آنچه امروز داری... خواسته ی دیروزت بوده است.

کار ما مشکل بود، کز ما خدا برگشته بود...
ما را به ناز، ناز فروشان نیازی نیست...
از وجودم هر چی می خواهی تمامش مال تو...
من فقط یک لحظه دیدارت کنم ،تنها دمی...
در عوض هر چه تماشایی،تمامش مال تو...
این دلم از روز دیدارت شده دریا ولی...
تو بخواه این دل دریایی تمامش مال تو...

بی خیال تو و ابروی کمانت شده ام...
عشق تو بر دل من بار گرانیست و من...
بی تحمل شده از بار گرانت شده ام...
آنقدر دلبر و دلدار و فریبا نشدی...
مکن این فکر که مجنون زمانت شده ام...
دو ، سه روزیست که رفتی و دلم آزاد است...
آری،آزاد ترین مرد جهانت شده ام...
ما که به هم نمی رسیم،پس دیگه بزار برم...
کی گفته بود به جرم عشق،یک عمر پرپرت کنم...
حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم...
من نه قلندر شبم،نه قهرمان قصه ها...
نه برده ای حلقه به گوش،نه ناجی فرشته ها...
من عاشقم همین و بس،غصه نداره بی کسیم...
قشنگیه قسمت ماست ،که ما به هم نمی رسیم...

وتا آخر عمر، پذیرای غمش باشم...

مانند باد که شمع را خاموش و آتش را شعله ور می کند...
روزدیگری را با خود بیاورد و من دوباره آنرا بسپارمش به باد...
بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوق برایم گریه کند...
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتطار معشوقم بودم...
و آخر اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم...

ترسم که در هوایت مجنون بهتر آید...
یا چشم خوب بینم، خالی کن از حدیده...
یا پا بنه به چشمم، تا این غمم سر آید...
فال زدم به حافظ،گفتا تحملی کن...
عید و بهار و خرم، همراه دلبر آید...
روز تولد من، باشد وصال با تو ...
در آسمان زیبا، یک ماه دیگر آید...
و هرگاه در میان ستارگان آسمان ،تک ستاره ای خاموش دیدی...
برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان...
بلکه از ته قلب خود بگو.... یادش بخیر!!!

و من تنها تر از هر شب،خدا پشت و پناه تو...
ببین گنجشک یاد تو نشسته روی بام من...
و روی شاخه عادت، نگاه من...نگاه تو...
کنار پنجره ماندم به امیدی که بر گردی...
خودت گفتی که می آیی، همین بود اشتباه تو...
هنوز امواج ساحل دریا برای بوسیدن جای پایت میان و میرن...

و آمده ام که بمانم اگر ماندن را بخواهی...
از تو ابدیتی خواهم ساخت که عشق،اول و اخر حادثه من و تو باشد...
و دل هدیه ای که همیشه در تصرف چشمهایت خواهد بود...
چگونه می توان خالق این همه زیبایی را دوست نداشت...
به خدای عاشقان که مرا عاشق تو کرد سوگند...
اگر روزی بدانم که دوستم نداری،گریه نخواهم کرد...
بلکه ارزو می کنم کسی را دوست بداری که دوستت داشته باشد...

از توی باغ خاطره یک بار دیگه عبور کنه...
خدا کنه یادش بیاد کجای دفترش بودم...
یادش بیاد تو باغ دل،من گل پرپرش بودم...
و بهشت را به بهای چشمانت...
به پای فاصله ها به التماس می نشینم...
و آنقدر خواب ستاره ها را مرور می کنم...
تا ان روز که بیداری را در باور چشمانت به نظاره بنشینم...
همه دریا از آن ما کن ای دوست...
دلم دریا شدو دادم به دستت...
مکش دریا به خون، پروا کن ای دوست...
ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است...

با اونی که پنهونی سر روی شونش می زاری...
ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود...
قصه چشمهای تو واسه ما تکراری نبود...
ما که رفتیم ولی خوب مو ندی سر قول و قرار...
خوب رها کردی دستمو ،اول فصل بهار...
ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید...
میدونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدید...
که زمانی می تونی بگی عاشقم...
که فقط وجودش برات مهم باشه ، نه حضورش در کنار تو...