تبليغاتX
طلوع عشق

طلوع عشق

پس از آن غروب رفتن، اولین طلوع من باش.

این گل رز به میل خود پیش تو نیامده است...

به خاطر تو ساق پایش را شکسته ام و به زور آوردمش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 3:45  توسط نفسی  | 

سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی نداشت...

اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت هر چیز ، باید قدری از آن دور شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 3:33  توسط نفسی  | 

پیوند عشق حقیقی به مرگ گسیخته نمی شود ،چه برسد به دوری....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 3:31  توسط نفسی  | 

دیشب خواب دیدم ، سنبله ای شده ام در صحرای سینه ی تو...

از ترسم خوابم را برایت تعریف نکردم...

ترسیدم مرا به نانوایی شهر بدهی تا از من  نانی بسازد و تو آن را ببلعی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 3:29  توسط نفسی  | 

در سینه ام جایگاهیست ، نامت را حک کردم...

هر روز تو را می بوسم ، می بویم و عاشقانه چشمهایت را نگاه می کنم... دنیایی ساخته ام

خانه ای بر بلندای محبت، رشته های مهر پیچکهایش...

و گلدانهای پر از گل سرخ برای تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 3:21  توسط نفسی  | 

سه غم آمد به جانم هر سه یک بار...

غریبی و اسیری و غم یار...

غریبی و اسیری چاره دیدم...

غم یار و غم یار و غم یار...نفسی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 2:57  توسط نفسی  | 

دروغ بگو که هیچ گاه مرا دوست نداشته ای...

زیرا که این دروغ گفتن از لبان تو ناز تو را بیشتر می کند...

دروغ بگو که هیچ گاه در آغوش من ، عاشق نبوده ای...

زیرا که این دروغ گفتن ،آغوش من را گرم تر از آتش شعله ور می کند...

دروغ بگو...نفسی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 2:51  توسط نفسی  | 

آ رزوهایت را یادداشت کن...

خداوند آنها را فراموش نمی کند...

اما تو از خاطرت می رود ،هر آنچه امروز داری... خواسته ی دیروزت بوده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 2:42  توسط نفسی  | 

 نوازشم کن...!!! نترس....؟؟؟ تنهایی واگیر نداره...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 0:22  توسط نفسی  | 

از خدا برگشتگان را ،کار چندان سخت نیست...

کار ما مشکل بود، کز ما خدا برگشته بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 0:15  توسط نفسی  | 

نازم به ناز کسی که ننازد به ناز خویش...

ما را به ناز، ناز فروشان نیازی نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 0:14  توسط نفسی  | 

خانه ی دل وقتی می آیی تمامش مال تو...

از وجودم هر چی می خواهی تمامش مال تو...

من فقط یک لحظه دیدارت کنم ،تنها دمی...

در عوض هر چه تماشایی،تمامش مال تو...

این دلم از روز دیدارت شده دریا ولی...

تو بخواه این دل دریایی تمامش مال تو...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 0:11  توسط نفسی  | 

به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام...

بی خیال تو و ابروی کمانت شده ام...

عشق تو بر دل من بار گرانیست و من...

بی تحمل شده از بار گرانت شده ام...

آنقدر دلبر و دلدار و فریبا نشدی...

مکن این فکر که مجنون زمانت شده ام...

دو ، سه روزیست که رفتی و دلم آزاد است...

آری،آزاد ترین مرد جهانت شده ام...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 0:7  توسط نفسی  | 

تکیه به شونه هام نکن ،من از تو افتاده ترم...

ما که به هم نمی رسیم،پس دیگه بزار برم...

کی گفته بود به جرم عشق،یک عمر پرپرت کنم...

حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم...

من نه قلندر شبم،نه قهرمان قصه ها...

نه برده ای حلقه به گوش،نه ناجی فرشته ها...

من عاشقم همین و بس،غصه نداره بی کسیم...

قشنگیه قسمت ماست ،که ما به هم نمی رسیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 0:1  توسط نفسی  | 

رفت تا مهمانش در دلم بیاید...

وتا آخر عمر، پذیرای غمش باشم...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 2:42  توسط نفسی  | 

فاصله عشق های معمولی را از بین می برد و عشق های بزرگ را شدت می بخشد...

مانند باد که شمع را خاموش و آتش را شعله ور می کند...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 2:37  توسط نفسی  | 

امروز را هم به باد سپردم، امشب کنار پنجره بیدار مانده ام تا بامداد...

روزدیگری را با خود بیاورد و من دوباره آنرا بسپارمش به باد...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 2:27  توسط نفسی  | 

اگر روزی مردم، تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم...

بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوق برایم گریه کند...

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتطار معشوقم بودم...

و آخر اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 2:23  توسط نفسی  | 

چشم از تو بر ندارم، تا جان ز تن در آید...

ترسم که در هوایت مجنون بهتر آید...

یا چشم خوب بینم، خالی کن از حدیده...

یا پا بنه به چشمم، تا این غمم سر آید...

فال زدم به حافظ،گفتا تحملی کن...

عید و بهار و خرم، همراه دلبر آید...

روز تولد من، باشد وصال با تو ...

در آسمان زیبا، یک ماه دیگر آید...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 2:19  توسط نفسی  | 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و در زیر پایت صدای خش خش برگ را احساس کردی...

و هرگاه در میان ستارگان آسمان ،تک ستاره ای خاموش دیدی...

برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان...

بلکه از ته قلب خود بگو.... یادش بخیر!!!

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 2:13  توسط نفسی  | 

غروب و ساحل خاموش ،و چشمان سیاه تو...

و من تنها تر از هر شب،خدا پشت و پناه تو...

ببین گنجشک یاد تو نشسته روی بام من...

و روی شاخه عادت، نگاه من...نگاه تو...

کنار پنجره ماندم به امیدی که بر گردی...

خودت گفتی که می آیی، همین بود اشتباه تو...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 2:7  توسط نفسی  | 

یک شب از لب ساحل گذشتی...

هنوز امواج ساحل دریا برای بوسیدن جای پایت میان و میرن...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 0:38  توسط نفسی  | 

مهربانیت را دیده ام نه در خواب، که در بیدارترین لحظه های آبی بودنت...

و آمده ام که بمانم اگر ماندن را بخواهی...

از تو ابدیتی خواهم ساخت که عشق،اول و اخر حادثه من و تو باشد...

و دل هدیه ای که همیشه در تصرف چشمهایت خواهد بود...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 0:23  توسط نفسی  | 

به دنیای من سکوت،به چشمم اشک و به قلبم درد آفریدی!!

چگونه می توان خالق این همه زیبایی را دوست نداشت...

به خدای عاشقان که مرا عاشق تو کرد سوگند...

اگر روزی بدانم که دوستم نداری،گریه نخواهم کرد...

بلکه ارزو می کنم کسی را دوست بداری که دوستت داشته باشد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 0:18  توسط نفسی  | 

خدا کنه بار دیگه ،لحظه ها رو مرور کنه...

از توی باغ خاطره یک بار دیگه عبور کنه...

خدا کنه یادش بیاد کجای دفترش بودم...

یادش بیاد تو باغ دل،من گل پرپرش بودم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 0:13  توسط نفسی  | 

دنیا را به هیچ می فروشم...

و بهشت را به بهای چشمانت...

به پای فاصله ها به التماس می نشینم...

و آنقدر خواب ستاره ها را مرور می کنم...

تا ان روز که بیداری را در باور چشمانت به نظاره بنشینم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 23:36  توسط نفسی  | 

به ما گفتی که دل دریا کن ای دوست...

همه دریا از آن ما کن ای دوست...

دلم دریا شدو دادم به دستت...

مکش دریا به خون، پروا کن ای دوست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 23:33  توسط نفسی  | 

ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است...

ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 19:58  توسط نفسی  | 

ما که رفتیم تو بمون با هر کی که دوسش داری...

با اونی که پنهونی سر روی شونش می زاری...

ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود...

قصه چشمهای تو واسه ما تکراری نبود...

ما که رفتیم ولی خوب مو ندی سر قول و قرار...

خوب رها کردی دستمو ،اول فصل بهار...

ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید...

میدونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدید...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 19:52  توسط نفسی  | 

معنی واقعی عشق اینه...

که زمانی می تونی بگی عاشقم...

که فقط وجودش برات مهم باشه ، نه حضورش در کنار تو...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 19:47  توسط نفسی  |